تبلیغات
تدریس خصوصی ریاضی ابتدایی و متوسطه اول

تدریس خصوصی ریاضی ابتدایی و متوسطه اول
 
نویسندگان
لینک های مفید

" شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ، وَ الْمَلائِكَةُ، وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ ( آیه 18 آل عمران)

بنام خدا

" شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ، وَ الْمَلائِكَةُ، وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ ( آیه 18 آل عمران)

" كلمه" شهادت" در اصل به معناى معاینه یعنى به چشم خود دیدن، و یا به گوش خود شنیدن، و یا با سایر حواس خود حس كردن بوده است، ولى در اداى شهادت نیز استعمال شده، مثلا در باره كسى كه در محضر قاضى مى‏گوید (من دیدم كه فلانى آن دیگرى را زد، و یا شنیدم كه چنین گفت، و امثال اینها) مى‏گویند در محضر قاضى شهادت داد، و به تدریج در اثر كثرت استعمال در هر دو معنا، مشترك در هر دو معنا شد، به طورى كه اگر قرینه‏اى در كلام نباشد، شنونده از گوینده مى‏پرسد: منظورت از شهادت، تحمل آن است، و یا اداى آن، و این بدان عنایت است كه هر دو یك غرض را ایفا مى‏كنند، چون آن كسى كه شهادت را تحمل مى‏كند، براى ادا تحمل مى‏كند.

ساده‏تر بگویم: اگر دیده‏ها و شنیده‏هاى خود را حفظ مى‏كند، براى این حفظ مى‏كند كه حق و واقع در اثر نزاع، یا اعمال قدرت، و یا فراموشى و یا در خفا واقع شدن واقعه، دچار بطلان نگردد، پس به این عنایت، تحمل شهادت و اداى آن هر دو شهادت است، یعنى هر دو حق را حفظ و اقامه مى‏كنند، و قسط و عدالت را به پا مى‏دارند.

و از آنجایى كه آیات قبل، یعنى از جمله:" إِنَّ الَّذِینَ كَفَرُوا لَنْ تُغْنِیَ عَنْهُمْ ... تا جمله: وَ الْمُسْتَغْفِرِینَ بِالْأَسْحارِ" در مقام بیان این نكته بود كه خداى سبحان شریك در عبادت ندارد، و چیزى از او بى‏نیاز نیست، و آنچه را كه انسانها بى‏نیاز كننده از خدایش مى‏پندارند، و به همین خیال باطل به آن اعتماد مى‏كنند، چیزى به جز گول زنك، و وسیله زندگى دنیا، و وسیله به دست آوردن مایه زندگى آخرت نیست، و به جز از راه تقوا نمى‏توان زندگى دنیا را مایه حیات آخرت كرد، به عبارت دیگر مى‏فرمود:

این نعمت‏هایى كه انسان تمایل به آن دارد و مشترك میان مؤمن و كافر است، در آخرت مختص به مؤمن است، لذا در آیه مورد بحث اقامه شهادت كرد بر اینكه آنچه در این آیات فرموده همه حق است، و نباید در آن تردید كرد.

و با اینكه شاهد خود خداى عز اسمه است، شهادت داد بر اینكه او معبودى است كه جز او معبودى نیست، و چون به غیر او معبودى نیست، پس احدى نیست كه جاى او را بگیرد، و خلق را از او بى‏نیاز كند، نه مال، نه فرزند، و نه هیچ یك، از زینت‏هاى دیگر دنیا، و نه هیچ سببى از اسباب، براى اینكه اگر یكى از این نامبردگان چنین خاصیتى داشته باشد، و بتواند ما را از خدا بى‏نیاز سازد، قهرا در مقابل خداى تعالى معبود دیگرى خواهد بود، و یا اگر خود، معبودى نباشد قطعا به معبود دیگرى تكیه خواهد داشت، و آیه شریفه با جمله:" لا إِلهَ إِلَّا هُوَ" این معنا را نفى كرد.

خداى تعالى در حالى این شهادت را مى‏دهد كه در فعلش قائم به قسط، و در خلقش حاكم به عدل است، چون امر عالم را از راه خلقت اسباب قبل از مسببات و برقرار كردن روابط بین این دو سلسله تدبیر كرده، و همه را در راه بازگشت به سوى خودش قرار داده، تا با تلاش و تكامل و پشت سر هم به سویش برگردند و در مسیر این هدف نعمت‏هایى قرار داده، تا انسان هم در مسیرش، و هم در هدفش یعنى در دنیایش و هم در آخرتش از آن نعمت‏ها استفاده كند، البته در دنیا براى آخرتش استفاده كند، نه اینكه در دنیا بر آنها ركون و اعتماد نموده، بر سر آن نعمت‏ها از سیر باز ایستد، پس خدایى به این معنا شهادت مى‏دهد كه خود شاهدى عادل است.

 [توضیحى در باره رابطه بین عادل بودن خداى سبحان و شهادت او به وحدانیت خودش‏]

یكى از لطائف این آیه آن است كه، عدالت خدا بر عدالت او و بر یگانگیش در الوهیت،

شهادت مى‏دهد و معنایش این است كه عدالت او خودش بنفسه ثابت است، و وحدانیت او را هم اثبات مى‏كند.             

 توضیح اینكه: ما انسانها اگر عدالت را در شاهد، معتبر مى‏دانیم براى این است كه شاهد همواره ملازم بر صراط مستقیم و صراط فطرت باشد، به دو سوى انحرافى" افراط" و" تفریط" منحرف نشود، و فعل خود را كه همان شهادت است در غیر موضع به كار نبرد، و در نتیجه شهادتش خالى از دروغ و زور باشد، پس ملازم صدق بودن، و بر طبق فطرت راه پیمودن باعث عدالت آدمى مى‏شود، پس خود نظام حاكم بر عالم و نظامى كه در بین اجزاى عالم است، و همه فعل خدایند، محض عدالت است.

تكرار مى‏كنیم وقتى رفتار ما بر طبق نظام فطرت، ما را عادل مى‏كند، خود نظام كه همان فعل خدا است عین عدالت است، و اگر احیانا به حوادثى بر مى‏خوریم كه خوش‏آیند ما نیست، و یا بر خلاف میل و طمع ما است، و به دنبالش اعتراض سر داده، در مورد آن حادثه مناقشه مى‏كنیم، حقیقتش این است كه ما در اعتراض و مناقشه خود چیزهایى مى‏گوئیم كه از عقل ما تراوش مى‏كند، و یا غرائز ما متمایل به آن است، و معلوم است كه حكم عقل ما، و تمایل غرائز ما نیز از نظام عالم گرفته شده، ولى وقتى به بحث مى‏پردازیم، و به سبب حادثه پى مى‏بریم، شبهه ما زائل مى‏شود، و اگر نتوانیم به سبب حادثه پى ببریم، حد اقل به جهل خود پى مى‏بریم، پس آنچه در دست ما است" جهل به سبب" است، نه" علم به نبود سبب"، پس نظام جهان هستى (كه عین فعل خداى سبحان است)، عین عدالت است (دقت فرمائید).

و اگر در این میان معبودى باشد كه جاى خدا را پر كند، و ما را در موردى از خدا بى‏نیاز سازد، قطعا نظام عالم نمى‏توانست عادل به طور مطلق باشد، بلكه نظام هر اله بالنسبه به خودش، و در دایره قضا و علمش عادل بود.

و كوتاه سخن اینكه خداى سبحان كه شاهدى است عادل، شهادت مى‏دهد بر اینكه معبودى جز او نیست، این شهادت را همانطور كه گفتیم با فعل خودش كه همان نظام عالم است ادا مى‏كند، و به طورى كه از ظاهر آیه مورد بحث بر مى‏آید با قول خودش هم ادا كرده، و فرموده:" شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلَّا هُوَ".

پس آیه مورد بحث در مشتمل بودنش بر، شهادت خدا بر یكتایى خود، نظیر آیه شریفه زیر است، كه مى‏فرماید:" لكِنِ اللَّهُ یَشْهَدُ بِما أَنْزَلَ إِلَیْكَ، أَنْزَلَهُ بِعِلْمِهِ، وَ الْمَلائِكَةُ یَشْهَدُونَ، وَ كَفى بِاللَّهِ شَهِیداً"

و اما اینكه در آیه مورد بحث فرموده:" ملائكه هم شهادت مى‏دهند بر اینكه معبودى جز

خدا نیست"، توجیهش این است كه خداى تعالى در آیات مكى كه قبل از این آیات نازل شده، خبر داده به اینكه فرشتگان، بندگان محترم خدایند، و او را در آنچه دستور مى‏دهد نافرمانى نمى‏كنند، و هر چه مى‏كنند به امر او است او را تسبیح نموده و در تسبیح خود شهادت مى‏دهند به اینكه معبودى جز او نیست.

اینك آن آیات:" بَلْ عِبادٌ مُكْرَمُونَ لا یَسْبِقُونَهُ بِالْقَوْلِ وَ هُمْ بِأَمْرِهِ یَعْمَلُونَ" ." وَ الْمَلائِكَةُ یُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ"

در آیه مورد بحث مى‏فرماید:" صاحبان علم شهادت مى‏دهند به اینكه جز او معبودى نیست"، براى اینكه هر صاحب علمى از آیات آفاقى و انفسى خدا، یكتایى خدا را به یقین درك مى‏كند، زیرا این آیات تمام مشاعرشان را پر مى‏كند، و در عقول آنان رسوخ مى‏نماید.

از آنچه گفته شد چند نكته روشن گردید:

اول اینكه: مراد از شهادت به طورى كه از ظاهر آیه شریفه بر مى‏آید شهادت" قولى" است نه" عملى"، هر چند كه شهادت عملى خدا بر یكتایى و عدالتش نیز در جاى خود صحیح و حق است، چون عالم وجود با نظام واحدش شهادت مى‏دهد بر اینكه معبودى واحد دارد، و با تمامى جزء جزء وجودش كه همان اعیان موجودات است شهادت مى‏دهد كه اگر معبودى غیر از او بود نظامى چنین متصل و به هم پیوسته نمى‏داشت.

دوم اینكه: جمله:" قائِماً بِالْقِسْطِ" حال از فاعل" شهد اللَّه" یعنى حال از" اللَّه" است، و عامل در این حال هم جمله" شهد" است.

و به عبارتى روشن‏تر اینكه" قیام خدا به قسط" آن چیزى نیست كه خدا و ملائكه و اولوا العلم بر آن شهادت داده‏اند، بلكه چگونگى و حالت شهادت دادن خدا را مى‏رساند و معنایش این است كه خدا در حالى كه قائم به قسط است شهادت مى‏دهد بر اینكه معبودى به جز او نیست، و ملائكه و اولوا العلم هم همین شهادت را مى‏دهند، دلیل ما بر این معنا ظاهر آیه است كه بین جمله:" لا إِلهَ إِلَّا هُوَ" و جمله:" قائِماً بِالْقِسْطِ" جدایى انداخته، و بین دو جمله، كلمات" وَ الْمَلائِكَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ" را آورده، و اگر مساله قیام به قسط هم از اجزاى شهادت بود جا داشت كه بفرماید،" شهد اللَّه انه لا اله الا هو، قائما بالقسط و الملائكة ...".

از اینجا روشن مى‏شود اینكه جمعى از مفسرین در تفسیر آیه، شهادت را شهادت‏

عملى، و قیام به قسط را هم جزء شهادت گرفته‏اند، اینان از دو جهت خطا رفته‏اند، خواننده مى‏تواند با مراجعه بدانچه گفته‏اند به این اشكال متوجه شود.

و از این اشكال بدتر، اشكال بر مفسرى است كه گفته: حمل شهادت، بر شهادت قولى، مستلزم آن است كه مساله توحید را مستند به" نقل" بدانیم نه" عقل"، آن وقت ناگزیریم براى اثبات حجت و اعتبار نقل، مساله وحى را اثبات كنیم، زیرا این شهادت را قرآن داده و تا اثبات نكنیم كه قرآن وحى است، این دلیل نقلى اعتبار نمى‏یابد، و این خود بیانى است دورى.

 [پاسخ به سخن بعضى از مفسرین كه گفته‏اند مراد از شهادت دادن خدا، شهادت قولى نیست‏]

و به خاطر همین اشكال بعضى از مفسرین گفته‏اند: منظور از شهادت دادن خدا یك معناى استعاره‏اى و ادعایى است، به این معنا كه ادعا شود تمامى آنچه خدا خلق كرده، با وحدت حاجت و نظام متصل خود دلالت مى‏كند بر وحدت صانعش، و این دلالت خود نوعى سخن گفتن است، و خدا با چنین نظامى به یكتایى خود شهادت مى‏دهد، و با همین ادعا ملائكه هم با اطاعتشان، و اولوا العلم از افراد انسان هم با مشاهداتشان، آیات و نشانه‏هاى یكتایى خدا را در حقیقت بر وحدانیت او شهادت مى‏دهند. جواب از این سخنان این است كه اینان در سخن خود خلط و مغالطه كرده‏اند، چون اینكه دانشمندان گفته‏اند دلیل نقلى قابل اعتماد نیست، در خصوص مواردى است كه عقل و یا حس ناقل در آن راه داشته باشد، (در این صورت است كه شنونده به آن اعتماد نمى‏كند، زیرا احتمال مى‏دهد عقل و یا حس ناقل خطا رفته باشد)، و مخصوصا در مسائلى كه تنها علم راهگشا است به چنین دلیلى اعتماد نمى‏شود، اما اگر فرض كردیم یك دلیل نقلى افاده علم كرد، علمى كه دلیل عقلى هم همان را افاده مى‏كند، و یا علمى قوى‏تر از علم عقلى مى‏آورد، در آن صورت دلیل عقلى هم مانند نقلى معتبر و یا از آن معتبرتر خواهد بود، هم چنان كه مى‏بینیم همه مردم دلیل" نقلى متواتر" را از دلیل" عقلى" معتبرتر مى‏شمارند، و مضمون آن را از مضمونى كه برهان عقلى بر آن اقامه شده باشد صادق‏تر و روشن‏تر مى‏دانند، هر چند كه مقدمات آن برهان نظرى، یقینى باشد، و نتیجه‏اى یقینى هم بدهد.

پس اگر شاهدى را فرض كنیم كه احتمال دروغگویى در او نمى‏رود، و برهان صریح افاده كرد كه ممكن نیست خلاف واقع نیز بگوید، شهادت چنین شاهدى همان یقین را مى‏آورد، كه یك برهان یقینى مى‏آورد، و خداى سبحان چنین شاهدى است، چون او كسى است كه نقص و باطل در او راه ندارد، و در حق او دروغگویى تصور نمى‏شود، پس شهادت او بر وحدانیت خودش شهادتى است حق، هم چنان كه خبر دادنش از شهادت ملائكه و اولوا العلم شهادت آنان را به طور یقین اثبات مى‏كند، پس اینكه گفتند:" شهادت مورد نظر آیه، شهادت كلامى نیست، زیرا اگر باشد چنین و چنان مى‏شود"، مغالطه‏اى بیش نیست.

علاوه بر اینكه مشركین كه این شهادت علیه آنان است، اگر اصنام و ارباب اصنامى به عنوان شریك خدا اثبات مى‏كردند، به عنوان شفیع در درگاه خدا، و وسائطى بین او و خلقش اثبات مى‏كردند، هم چنان كه قرآن از ایشان حكایت كرده كه گفتند:" ما نَعْبُدُهُمْ إِلَّا لِیُقَرِّبُونا إِلَى اللَّهِ زُلْفى" ، و حتى آنهایى هم كه به شرك خفى براى خدا شریك مى‏گیرند، مثلا در نماز و روزه خود هواى نفس، و یا اطاعت ما فوق، و یا مال، و اولاد، را هم دخالت مى‏دهند، در حقیقت به سببى كه خدا آن را سبب قرار داده تمسك مى‏كنند، و وقتى به آن سبب دست مى‏یابند آن را سببى مستقل در تاثیر مى‏پندارند، و خلاصه سخن اینكه هر شریكى كه براى خدا مى‏پندارند زبان حالشان در این شریك گرفتن این است كه" ما اینها را عبادت مى‏كنیم نه اینكه واقعا شریكند" و وقتى خداى تعالى شهادت داد كه او براى خود شریكى نگرفته، دعوى مشركین باطل مى‏شود، كه عین همین بیان ما را، آیه شریفه زیر آورده كه مى‏فرماید:" قُلْ أَ تُنَبِّئُونَ اللَّهَ بِما لا یَعْلَمُ فِی السَّماواتِ وَ لا فِی الْأَرْضِ". زیرا همین كه خداى تعالى بفرماید: من هیچ شریكى براى خود سراغ ندارم، دعوى مدعیان شرك، خود به خود باطل مى‏شود، چون قبلا ثابت شده كه هیچ چیزى در آسمانها و زمین بر خدا پوشیده نیست.

و در حقیقت این شهادت خدا نیز مانند سایر اخبار، خبرى است كه از مصدر ربوبى و عظمت خدا صادر شده، مثل این خبر كه مى‏فرماید:" سُبْحانَهُ وَ تَعالى عَمَّا یُشْرِكُونَ".

و امثال این آیات كه خبرى است از ناحیه خدا، چیزى كه هست در این خبر انطباق معناى شهادت بر آن نیز ملاحظه شده، چون خبرى است كه در مورد دعوى آمده، و آورنده آن قائم به قسط است، و شهادت هم چیزى به جز خبر عادل، در مورد دعوى نیست.

پس اگر در آیه تعبیر به شهادت را آورده، تفنن در كلام است، در نتیجه برگشت معناى آیه به این است كه اگر در عالم هستى اربابى غیر خدا مؤثر در خلقت و تدبیر بود، و شركا و یا شفیعانى وجود داشت، خداى تعالى او را مى‏شناخت، و به وجودش شهادت مى‏داد، ولى او خبر داده كه براى خود هیچ شریكى سراغ ندارد.

پس معلوم مى‏شود هیچ شریكى براى او نیست، و نیز اگر چنین شریكى وجود مى‏داشت ملائكه هم او را مى‏شناختند، و به وجود او اعتراف مى‏كردند، چون ملائكه واسطه‏هاى خدا و خلقند امر خدا را در خلقت و تدبیر اجرا مى‏كنند، ولى ملائكه شهادت به نبودن شریك داده، پس شریكى براى خدا نیست، و نیز اگر شریكى مى‏بود اولوا العلم به وجود او آگاه مى‏شدند، و شهادت مى‏دادند، ولى مى‏بینیم كه ایشان هم در اثر مشاهده آیات آفاقى و أنفسى شهادت داده‏اند به اینكه براى خدا هیچ شریكى نیست.

پس كلام در آیه مورد بحث به این مى‏ماند كه بگوییم:" اگر در فلان كشور غیر از فلان پادشاه كه او را مى‏شناسیم پادشاهى دیگر مؤثر در شؤون مملكتى و اداره امور آن وجود مى‏داشت، پادشاه معروف هم او را مى‏شناخت، چون محال است در یك كشور دو تا پادشاه حكومت بكنند، و از وجود یكدیگر هیچ اطلاعى نداشته باشند، و نیز اگر وجود مى‏داشت قوه مجریه مملكت یعنى وزرا كه واسطه بین تخت سلطنت و مركز فرماندهى و بین افراد رعیتند خبردار مى‏شدند، براى اینكه وزرا حامل پیامها و اوامر سلطان، و مجرى احكام اویند و قهرا در بین احكامى كه در دست دارند احكامى هم از پادشاه دوم مى‏دیدند، و نیز اگر پادشاهى دیگر وجود مى‏داشت عقلاى مملكت كه فرمانبران أوامر و پیمانهاى سلطان هستند، و در مملكت سلطان زندگى مى‏كنند، قطعا از وجود پادشاه دوم خبردار مى‏شدند، و لیكن نه خود پادشاه از وجود پادشاه دوم اطلاع دارد، نه وزرا، و نه عقلاى مملكت".

" لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِیزُ الْحَكِیمُ" این جمله نظیر جمله معترضه‏اى است كه به منظور احقاق حقى كه در وسط كلام پیش آمده ذكر گردیده، تا آن حق فوت نشود، پس جمله نامبرده مقصود اصلى نیست، و اما آن حقى كه پیش آمده عبارت است از حق تعظیم خدا، چون یكى از ادب‏ها كه همواره كلام خداى تعالى رعایتش مى‏كند این است كه هر جا نامى از خدا برده مى‏شود، و موردى است كه شنونده از صفات افعال خدا چیزى تصور مى‏كند كه لایق به ساحت مقدس او نیست، بلافاصله در همانجا آن تصور را دفع مى‏كند، نظیر آیه شریفه:" قالُوا اتَّخَذَ اللَّهُ وَلَداً سُبْحانَهُ" ، كه چون سخن از فرزند گرفتن خدا بود، قبل از هر چیز كلمه" سبحانه" را آورد، و به وجهى نظیر آیه:" وَ قالَتِ الْیَهُودُ یَدُ اللَّهِ مَغْلُولَةٌ، غُلَّتْ أَیْدِیهِمْ" ، بعد از نقل سخن یهود كه گفتند دست خدا بسته است، بلافاصله فرمود:" بسته باد دست آنان".

كوتاه سخن اینكه آیه مورد بحث از آنجا كه اولش مشتمل بر شهادت خدا و ملائكه و اولوا العلم بر نفى شریك بود، جاى آن بود كه ناقل این شهادت كه خود خداست، و نیز شنونده آن، خدا را از داشتن شریك منزه بدارد، و بگوید:" لا اله الا هو" نظیر آنكه در داستان تهمت به عایشه فرمود:

" وَ لَوْ لا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ، قُلْتُمْ ما یَكُونُ لَنا أَنْ نَتَكَلَّمَ بِهذا، سُبْحانَكَ هذا بُهْتانٌ عَظِیمٌ".

چون خدا این حق را به گردن مسلمانان داشت وقتى بهتانى مى‏شنوند و مى‏خواهند متهم را تبرئه كنند نخست خدا را منزه بدارند، لذا گلایه فرموده كه چرا قبل از تبرئه عایشه، خدا را منزه نداشتید، با اینكه خدا سزاوارترین كس است كه تنزیهش را واجب بدانند.

پس زمینه جمله:" لا إِلهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِیزُ الْحَكِیمُ" زمینه ثناخوانى بر خداى تعالى است، تا حق تعظیم او به دست آید، و به همین جهت جمله را با دو نام" عزیز" و" حكیم" تمام كرد، و اگر نتیجه‏اى از مساله شهادت بود، جا داشت جمله را با دو وصف" واحد" و" قائم" به قسط تمام كند، پس خواسته است بفرماید:

در جایى كه سخن از شهادت خدا بر یگانگیش مى‏رود، سزاوارترین ثناى بر او، باز همان یگانگى او است، چون او یگانه در عزت است، یعنى ساحتش مانع از آن است كه با وجود شریكى در الوهیت، ذلت شریك داشتن را بپذیرد، و نیز او یگانه در حكمت است و ساحتش مانع از آن است كه اغیار، امر او را در خلق و تدبیر، نقض كنند و یا نظامى را كه او در عالم برقرار نموده به تباهى كشانند.

پس آنچه گذشت جواب از این سؤال بود كه چرا جمله" لا إِلهَ إِلَّا هُوَ" تكرار شده و اینكه به چه مناسبت آیه شریفه به دو نام" عزیز" و" حكیم" ختم گردیده معلوم شد (و خدا دانا است).




طبقه بندی: مذهبی، 
[ پنجشنبه 19 فروردین 1395 ] [ 11:34 ب.ظ ] [ سید رضا فاطمی ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

لینک های مفید
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :